تبليغاتX
ياس

چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391

دستم را گرفته و مي گه :

يه خانوم معلم دارم شاه نداره ، از خوشگلي تا نداره ! ‌به كس كسونش نمي دم ، به ...

من از ته دل مي خندم ! 



 شما هم يك رسانه باشيد لطفا !


نوشته شده توسط مريم در 14:51 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391

زلزله هاي ده ريشتري !

مي گه آهنگ بذار !

مي گم اگر شيطوني نكنيد ، همين جوري كه داريد كتابتون را رنگ مي كنيد مي ذارم !

تا ضبط را روشن مي كنم ، مي ريزند وسط كلاس و شروع مي كنند به رقصيدن !

 

به محض اين كه ازشان غافل مي شوي مي روند روي قسمت بلندي كلاس – كنار تخته – و مي زنند زير آواز !

واليلي ليلي ، دوسِت دارم خيلي !

كلاس را مي گذارند روي سرشان !

حالا اي كاش بقيه اش را هم بلد بودند ! ولشان كني تا يك ساعت همين را برايت مي خوانند !

 

 

 زنگ كه مي خورد مي روند به ميله هاي سقف آبخوري مثل ميمون آويزان مي شوند !

 

 

عاشق پنجره ي كلاس اند ! يك صندلي مي گذارند زير پايشان و آويزان مي شوند به نرده هاي پنجره !

يك نيمكت هم جديدا گذاشته اند توي حياط ! كجا ؟ دقيقا زير پنجره ي كلاس ما !

حالا از دو طرف پنجره – داخل و خارج كلاس- حركات حيوان ذكر شده را تقليد مي كنند !

نيمكت را هم كه مي كشم طرف ديگر ، زنگ بعد مي بينم باز سر جاي قبلش است !

 

سوالي مي پرسم ! مي گم كي جوابشو مي دونه ؟

دستش را مي برد بالا .

مي گم خب بگو !

مي گه نمي دونم !

آي حرص آدم در مي آد !

 

با آه و ناله مي گه گرسنمه ! خوراكي ندارم !

كمي كه مي گذرد مي بيني خانوم دارد سانديس و بيسكوييت مي خورد !

 

 

مثل خروس جنگي پريده اند به همديگر !‌ همينطوري به هم مشت و لگد مي زنند !

اشك هم را در مي آورند حتي !‌

دو ثانيه از دعوايشان نگذشته كه يك طرف دعوا ميگويد بيا بوست كنم !‌ بغلش مي كند و همين طوري ماچش مي كند !

 

خدا نكند يكي سر به سرش بگذارد ! مسخره اش كند !

كه اگر كسي اين كار را با او كرد بايد حتما بعدش هر طوري شده كتكش بزند تا دلش خنك شود !

به يكي هم راضي نمي شود . بايد چند تا بزند تا طرفش ادب شود !

بچه ها هم نمي دانم چرا اين قدر علاقه دارند كه سر به سرش بگذارند !‌سر به سر كسي كه گريه اش كه در بيايد ديگر ساكت نمي شود !

 

با همديگر دعوا كه مي كنند دوست دارم يك كتك مفصل به همه اشان بزنم ! : دي

پ.ن 1: كلا صبر زيادم آرزوست !

پ.ن 2 : همه ي اينهايي كه نوشتم همين امروز اتفاق افتاد ! كارهايي كه هر روز كم و بيش انجام مي دهند !

پ.ن 3: اين جا را هم بخوانيد لطفا .

نوشته شده توسط مريم در 13:36 |  لینک ثابت   • 

جمعه هجدهم فروردین 1391

اقدس خانوم !


بچه تر كه بودم هميشه به بچه هايي كه در همان كودكي مرده اند حسودي مي كردم ! درست مثل الان ! از اين كه بي گناه و معصوم و بدون زندگي كردن در اين دنياي گاها مزخرف صاف مي روند بهشت حسوديم مي شد – مي شود !

ديروز سال اقدس خانوم بود . خانوم سبزه و تپلي كه پارسال همين موقع ها مرحوم شد .  خانومي كه بچگي هايم بعدازظهر ها كه گرسنگي امانم را مي بريد هميشه در مغازه اش بودم !يادم هست يك بار داخل بيسكوييت ساقه طلايي اش پر مورچه بود ! نمي دانم چه كار كردم بيسكوييتش را . مورچه هايش را فوت كردم و خوردم يا از خيرش گذشتم ! زندگي اقدس خانوم هم يك جورهايي جالب بود برايم ! بچه دار نمي شد و به خاطر همين حدود  15 ،‌16 سال پيش شايد ،  دختر برادرش ، ناديا را ، وقتي به دنيا آمد برد پيش خودش تا بزرگش كند ‌‌!

وقتي هم كه مرد شوهرش نگذاشت كفنش خشك شود حتي، فوري رفت يك زن ديگر گرفت !

ديروز به اكرم مي گفتم ، چقد زود يك سال گذشت از مرگش . اما خوش به حالش رفت و راحت شد ! گفت از كجا مي دوني راحت شد حالا ؟! منظورش آن دنيايش بود !

اكرم هم مثل خواهرش زهراست . هر دو آدم را از فكر مرگ هم يك جورهايي مي ترسانند !

چند وقت قبل هم به زهرا مي گفتم خوش به حال آنهايي كه توي خواب مي ميرند . هيچي نمي فهمن ! مي گفت ما خيال مي كنيم كه نمي فهمند وگرنه فكر مي كني آدم وقتي دارد مي ميرد هيچي حس نمي كند ؟!

افسرده و ناراحت كه هستم آرزوي مرگ دارم ! طوري كه فكر آن دنيايش هم نيستم . فقط دوست دارم بميرم !

اما گاهي كه بهش فكر مي كنم مي گويم كاش اصلا آن دنيايي وجود نداشت ! آن دنيايي هم كه البته اگر نبود ، خيلي هايي كه حداقل از ترس عقوبتش خيلي از كارها را انجام نمي دهند ، انجام مي دادند ! 


باز هم گنجشك نوشت هاي آقاي نظاري ! 

و  سيب نوشت هاي آقاي آخوندي !

نوشته شده توسط مريم در 13:9 |  لینک ثابت  

جمعه یازدهم فروردین 1391

دكتر شريعتي در آيينه ي خاطرات !

 

محمد لامعي :

ساختمان از چندين سلول انفرادي تنگ و تاريك تشكيل شده بود و صداي بازجوها و آزار و شكنجه زندانيان به آساني شنيده مي شد .

از جمله زندانيان دختر دانشجويي بود كه در سلول روبه رويي بازجويي مي شد و لابه لاي آن بازجويي ، كلمات و جملاتي درباره ي كتابهاي دكتر شريعتي مي شنيدم . نزديك غروب ، باز و بسته شدن در سلول خبر از ورود زنداني جديدي داد . از گفت و گوي ماموران ساواك فهميدم همسايه ي تازه وارد كسي نيست جز دكتر شريعتي ! هيجان زده به انتهاي سلول رفتم و به علامت رمز به ديوار سلول كوبيدم . شكنجه گر ساواك به دختر دانشجو تشر مي زد : دكتر شريعتي تو را به اين روز انداخته ، اگر از شريعتي اعلام بيزاري كني آزادت مي كنم ، بايد به شريعتي فحش بدهي . دختر دانشجو كه از حضور دكتر در زندان بي خبر بود محجوبانه مي گفت : من فحش بلد نيستم . از كنار ميله هاي سلول نگاه كردم ، دكتر با يك دست ميله هاي سلول را مي فشرد و با دست ديگرش به ميله ها مي كوفت و ملتهبانه خطاب به دختر فرياد مي كشيد : دخترم ، دخترم ، شريعتي منم ! به من فحش بده ! دختر كه تازه به حضور دكتر پي برده بود ، صدايش را از حدّ معمول بلندتر كرد و گفت : دكتر ،‌دكتر ! قربان قلمت ، قربان هدفت ! اما آتش سيگار شكنجه گر بيش از اين امان نداد و در صورت دختر فرو نشست . شكنجه هاي مداوم و ناله هاي پي در پي دختر دانشجو ، فضاي رواني زندان را دگرگون كرده و همه را بي تاب كرده بود! حتّي صداي نفس نفس زدن دكتر و آه كشيدنش را مي شنيدم . صداي ناله هاي دختر معصوم پس از نيمه شب رو به خاموشي نهاد ، اما اين رنج و شكنجه تا سپيده دم ادامه داشت .

صبح در سلولم را باز كردند و دست هايم را از پشت به هم بستند . ‌آن گاه مرا به محوطه ي زندان آورده و در كنار در زندان نشاندند . يك لحظه چشمم به چهره دكتر افتاد ، او را نيز از سلولش بيرون مي آورند . آن چه را كه مي ديدم ، باورم نمي شد . چشم هايم را به زانويم مي ماليدم و دوباره با شگفتي به چهره ي دكتر نگاه كردم : موهاي دكتر سپيد شده بود !

 

 دكتر شريعتي در آيينه ي خاطرات . خاطرات و نظرات صد شخصيت درباره ي شريعتي . تدوين و مقدمه . ش . لامعي .  چاپ چهارم .


دكتر شريعتي را دوست دارم .در كتابهايي هم كه ازش خوانده ام خطاهايي نديده ام يا اصولا بعضي جاهاي كتابش را اصلا  نفهميده ام كه بخواهم خطايش را بگيرم ! :)

اين را گفتم چون در همين كتاب خواندم كه دكتر بعضي جاها شايد اشتباهاتي را هم در كتابهايش مرتكب شده باشد (همان طور كه چند جاي همين كتاب خواندم كه دكتر شريعتي گفته بود اگر خطاهايي در كتابهايم هست خوشحال مي شوم كه مهندس بازرگان و شهيد مطهري تصحيحش كنند )! اما بعضي ها فقط خطايش را مي بينند و از او بد مي گويند . و بعضي هاي ديگر برعكس  او را تا حدّ پرستش بالا مي برند !

اصولا ما ايراني ها اين طوري هستيم . اصولا شايد همه ي آدمها اين طوري باشند ! بيشتر اوقات از يك طرف بوم مي افتيم !

اصغر فرهادي اسكار را كه گرفت يكي در فيس بوك را خيلي جو گرفته بود ، چنان از روح بلند آسماني فرهادي مي گفت كه آدم انگشت به دهان و متهوع مي ماند از اين جماعت جوگير !

در جهت شفاف سازي اذهان بايد بگويم كه زمان  اسكار گرفتن فرهادي از كساني بودم كه از جا پريدم و برايش كف زدم چون كه به غير شهر زيبا و سريالش باقي فيلمهايش را ديده ام و كلا كارگردان مورد علاقه ام است. اما اين طور جو سازي ها را احمقانه مي دانم !

نمونه ي ديگرش اين كه يكي مي گفت اگر فلاني بگويد من امام زمانم قبولش دارم ! (يعني تا اين حد فلاني را قبول داشت )!

دو سه سال پيش آيدي گوينده ي محبوبم در راديو را از وبلاگش پيدا كردم و يك شب در مسنجر با او حرف زدم . چنان تصوير سازي از اين شخصيت كرده بودم و چنان برايم محترم بودند كه جزو چند نفر شخصيتي بود كه خيلي دوستشان داشتم ! اما همان شب تمام تصوراتم از ايشان به هم ريخت ! الان ديگر هيچ برنامه اي از ايشان را گوش نمي كنم . 


پ.ن : حالا كه پاي فيس بوك هم به اين جا باز شد اين را هم بگويم كه در صفحه ي سرطان پايان زندگي نيست ، يك دخترك پنج ساله آرزو كرده بود كه سر آمپولها نرم باشد . آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاه !


بعدا نوشت : تبديل مقبره صدام به زيارتگاه !

بعدا نوشت 2 : وصيت نامه !

نوشته شده توسط مريم در 19:40 |  لینک ثابت   •